سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

مهر ماه 94

1394/8/9 10:11
نویسنده : neda
164 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخمل کوچولوی مامان.

ببخشید که یکم دیر اومدم تا برات بنویسم.

توی مهر ماه به سختی شما رو گذاشتیم مهد کودک . اولش یاسینا جون هم با شما میومد بعد از یه هفته بنا به دلایلی یاسینا نیومد . یکم برات سخت بود که تنهایی بری و حدود سه هفته دائم بهانه گیری می کردی و امروز برای اولین بار خودت از خواب بیدار شدی و به مامان زری گفتی که بریم مهد کودک. در حالی که هر روز که از خواب بیدار میشدی بهانه می گرفتی که مامانم کجاست حتی شبها به من می گفتی که فردا نمی ری مهد. ادرس مهد کودک رو حفظ هستی فقط اسم مهدتو اشتباه می گی ( اسم مهدت تربیت است و شما میگی مهد بی تربیت) اسم مدیرتون خانم بابایی. معاون نداجون و مربی خودت سوسن جون است. به هر حال شما دختر فوق العاده زرنگ و باهوشی هستی. مامان خیلی دوست داره خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورش رو کنی عزیز دلم.

از شیرین کارهات و حرفهای که می زنی اگه بخوام بگم تا چند روز باید تایپ کنم. برات یه چادر خوشگل مشکی خریدیم که وقتی می پوشی خیلی ناز میشی.

روز عاشورا و تاسوعا با باباجون رفتیم حرم امام رضا اونجا هیئت ها و دسته های مختلف رو دیدی. با یک معصومانه خیلی ناز می گفتی "امام حسین رو دشمنا کشتند و امام حشین شهید شده" شب عاشورا تو روضه ای که رفته بودیم شما برای امام حسین گریه می کردی و من تمام مدت باهت صحبت می کردم که امام حسین الان تو بهشته و نباید ناراحت بشی و گریه کنی و خودمم از روضه هیچی نفهمیدم. شب بعدش هم بعد از اینکه لباسهاتو برای مهمونی پوشیدم بازم چادرتو روش پوشیدی.

خیلی خیلی دوست دارم عزیزم . برات چند تا عکس می زارم

 

 

0

 

 

 

 

0

 

 

0

 

 

 

 

 

0

 

 

 

 

 

0

 

جیگر مامان اولین باری که تنهایی خوابش برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد